X
تبلیغات
درانتظارگل نرگس مهدی موعود(عج)

درانتظارگل نرگس مهدی موعود(عج)

دل نوشته هاوحرفهایی با امام زمان(عج)

در جوار کوچه های انتظار دعایم کن،

در تنگنای سرودن غزل هایم نمی دانم از چه غریبم

که دیدگانم به غروب عشق می مانند و به فکر کدامین لاله هستم

که اشک در خاکریز چشمانم موج می زند.

 نمی دانم در ساحل شب به جستجوی کدامین مهتابم

و کرانه ی آسمان را به دیدار چه کسی نظاره گر شده ام!!!

فقط می دانم که باران در کنج نگاه تو آمدنی است!!!

یوسف فاطمه! ای زمزمه واپسین حیاتم،

بدان که ابهام اشک من تندیس حضور توست

و غروب شعرهایم در سرا پرده انتظار،عبور غریبانه تو را گریه می کند .......

 

آقای من!

مولای غریب و تنهای من!

پدر مهربان اهل عالم!

می خواهم غربتت را حکایت کنم؛

غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده؛

غربتی که اشک آسمان و زمین را جاری ساخته؛

غربتی که حتی برای برخی محبانت،

غریب و ناشناخته است؛

غربتی که اجداد طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند.

من از تصویر این غربت و غم ناتوان ام

… از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را می آزارند؟

 از آنها که دستان پدرانه و مهربانت را خون ریز معرفی می کنند؟

 از آنها که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند

که حتی دوستانت را از ظهورت می ترسانند؟

از آنها که تو را به دور دست ها تبعید می کنند؟

از آنها که تو را دست نیافتنی جلوه می دهند؟

 از آنها که به نام تو مردم را به دکه های خویش فرا می خوانند؟


… از خود آغاز می کنم که اگر هر کس از خود شروع کند،

 امر فرج اصلاح خواهد شد. می خواهم به سوی تو برگردم.

یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم کریمانه چشم می پوشی؛

 می دانم توبه ام را قبول می کنی و با آغوش باز مرا می پذیری؛

می دانم در همان لحظه ها،

روزها و سال های غفلت هم، برایم دعا می کردی. من از تو گریزان بودم؛

 اما تو هم چون پدری مهربان، دورادور مرا زیرا نظر داشتی

آقای من ، مولای من ،.. 

یاورمن … العفو

دانلود موسیقی سایت درانتظارگل نرگس


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 20:45 توسط محمدحسين اكبري| |

 

عصريك جمعه دلگير،دلم گفت بگويم بنويسم

كه چراعشق به انسان نرسيده است؟

چرا آب به گلدان نرسيده است؟

چرالحظه باران نرسيده است؟

...وهركسي كه در اين خشكي دوران به لبش جان نرسيده است،

به ايمان نرسيده است.

وغم عشق به پايان نرسيده است.




بگو حافظ دل خسته زشيرازبيايدبنويسدكه هنوزم كه هنوزاست،

چرايوسف گمگشته به كنعان نرسيده است؟

چراكلبه احزان به گلستان نرسيده است؟

دل عشق ترك خورد،گل زخم نمك خورد،زمين مرد،

خداوند گواه است،دلم چشم به راه است؛ ودرحسرت يك پلك نگاه است.

ولي حيف نصيبم فقط آه است و همين آه خدايا برسد كاش به جايي؛

برسد كاش صدايم به صدايي...

عصراين جمعه دلگير وجود توكناردل هربيدل آشفته شود حس،

توكجايي گل نرگس؟

به خداآه نفس هاي غريب توكه آغشته به حزني است زجنس غم وماتم،

زده آتش به دل عالم وآدم

مگراين روز وشب رنگ شفق يافته درسوگ كدامين غم عظمي


به تنت رخت عزاكرده اي اي عشق مجسم كه به جاي نم شبنم

بچكدخون جگردم به دم از عمق نگاهت

نكندبازشده ماه محرم كه چنين ميزند آتش به دل فاطمه آهت

به فداي نخ آن شال سياهت

به فداي رخت اي ماه بيا،

صاحب اين بيرق واين پرچم واين مجلس واين روضه واين بزم تويي؛

آجرك الله،عزيزدو جهان يوسف درچاه،دلم سوخته ازآه نفس هاي غريبت

دل من بال كبوترشده،خاكسترپرپرشده،


همراه نسيم سحري روي به فطرس معراج نفس

گشته هوايي وسپس رفته به اقليم رهايي

به همان صحن وسرايي كه شما زائرآني

وخلاصه شود آياكه مرا نيزبه همراه خودت زير ركابت ببري

تابشوم كرب وبلايي؛ به خدا درهوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد،

نگهم خواب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد،

همه گويندبه انگشت اشاره:

مگراين عاشق بيچاره ي دلداده ي دل سوخته ارباب ندارد؟

توكجايي؟توكجايي شده ام بازهوايي...

گريه كن گريه وخون گريه كن آري كه هرآن مرثيه را خلق شنيده ست

شماديده اي آن راواگرطاقتتان هست كنون من نفسي روضه مقتل بنويسم؛

وخودت نيز مددكن كه قلم دركف من همچوعصا دركف موسي بشود

چون تپش موج مصيبات بلنداست.

به گستردگي ساحل نيل بلند است.

...واين بحرطويل است وببخشيداگراين مخمل خون برتن تبدارحروف است

كه اين روضه ي مكشوف لهوف است.

عطش برلب عطشان لغات است

وصداي تپش سطربه سطرش همگي موج مزن آب فرات است.

وارباب همه سينه زنان كشتي آرام نجات است؛

ولي حيف كه ارباب((قتيل العبرات)) است؛

ولي حيف كه ارباب ((اسيرالكربات))است؛

...ولي هنوزم كه هنوزاست حسين بن علي تشنه ياراست

وزني محو تماشاست زبالاي بلندي،

الف قامت اودال همه هستي اودركف گودال و سپس آه كه؛((الشمر...))

خداياچه بگويم كه(( شكستند سبو را وبريدند...))

دلت تاب ندارد به خدا باخبرم ميگذرم ازتپش روضه كه خود غرق عزايي،

تو خودت كرب و بلايي؛

قسمت ميدهم آقا به همين روضه كه درمجلس ما نيز بيايي،

تو كجايي.... توكجايي....


اثربرادرعزيزسيدحميد برقعي

كه درحضور مقام معظم رهبري قراعت گرديد


نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 20:6 توسط محمدحسين اكبري| |

 

 

دلم می خواهد برایت عاشقانه بنویسم :

می خواهم از آمدنت بگویم .. از رسیدنت ...

از پایان شب های بلند غیبتت ....

عشق من : آرزو می کنم روزی بیایی و در حضورت

برایت جشن آغاز امامت بگیرم

مولاجان ... بیا ببین : هنوز که نیامده ای ،

بزمی عاشقانه آراسته ام برایت تا قدم بر خانه ام بگزاری و

کلبه ام را به نور وجودت مُنور کنی عزیز ...

 در بالای مجلس برایت جایگاهی تدارک دیده ام

که همیشه به یادت خالی می ماند ! راستی چرا نمی آیی ؟

میهمانانم هر سال در جشن امامتت سراغت را از من می گیرند

 که آقایم کجاست ؟

چرا دیر کرده ! چرا به میهمانی خودش نرسیده ؟! ...

نمی دانم جانِ مهدی : جوابشان را چه بگویم ؟

اما با لبخندی به یاد آمدنت به آنها می گویم در راه است :....

آقایم در راه مانده ، میرسد .. !

بیا ببین آقاجان : برای هدیه به میهمانان مجلست

از جمکرانت - نقش - خانه ات را آورده ام

تا با دیدن خانه ی آسمانی ات به یادشان بماند

 که برای آمدنت دعای فرج بخوانند... ا

گر شد به میهمانی ام بیا مولاجان :‌ قول رسیدنت را داده ام ..

 لااقل سَری به بزم عاشقانه ام بزن مولاجان :

 شادمانه هایم برایت دلتنگ اند ..

 

شب که میشود دلم هوایت را میکند :

امشب سَری به آسمان دنیا زدم ؛

 همین چند لحظه ی پیش ! نگاهم که به ماه زیبا افتاد :

به ناگاه به یادت افتادم که چقدر جای صورت آسمانی ات

 بر سینه ی آبیه آسمان خالی ست مولاجان ..

به ماه گفتم هر چقدر هم که زیبا باشی

باز هم سهم ت از دنیا همین یک تکه آسمان است و بس ..

اما من خورشیدی دارم که اگر روزی بَنای تابیدن کند

 تو را شرمنده می کند ..

خورشیدی دارم که سهم ش تمام هستی و ماسِواست :

هر چه را که بخواهد در نگین انگشتری اش دارد ...

 در گوشه ی نگاهش : به وجودش - هستی - برپاست

و به اشاره اش روزگار می گردد.. دلتنگت شدم :

می خواستم با نگاه به آسمان سلامی عاشقانه

بر محضرت روانه کنم

 تا بدانی از روی زمین این گوشه ی دنیا :‌

بی نهایت دوستت دارم مهدی جان ....

خاطرت آسوده آقاجان قلب من تا روز آمدنت

 فقط برای تو عاشقانه می تپد ...

 

مهدی جان:

به جز دستهای پر قدرت تو راهی نیست

که قلب پر از فراموش من از نام پر از حیاط تو آکنده شود و می دانم ،

 می دانم مهربانی تو را آن قدرت هست که قلبم را چنان

وسعتی بخشد که از محبت تو سیراب شود.

آقای من کرم کن و بر من بتاب ...

مهدی جان !

دردهای زیادی است که به آنها وعده داده ام با آمدنت علاج می شود.

جمعه ها دم غروب وقتی آسمان از اندوه نیامدنت

دوباره مثل صدها سال دیگری که خون گریسته است

اشک سرخ می بارد به خود می گویم :

" آقایم باز هم نیامد....."

درست جمعه ها ، وقتی قلبم و قلب همه از تنگی فراغت

مثل لاله ای که زیر پا لگد شود چروکیده و

 رنجیده می شود با خود می گویم

 این درد عاقبت مرا خواهد کشت ، و بعد به خود نهیب می زنم که

** او خواهد آمد **

و آنگاه از دیدگانم قطره ای اشک می چکد و از

 سوزان ترین پرده اندوهم می گویم :

مهدی جان درست که من بدم و لایق تو نیستم امّا ...

 

مولای من: 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم

در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار

 خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي

تنهايي شو كلبه غريبي ام را پيدا كن

 كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام

در كلبه را باز كن به سراغ بغض خيس پنجره برو

 حرير غمش را كنار بزن مرا خواهي ديد....

با بغضي كويري كه غرق عصاره انتظار است


نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 23:34 توسط محمدحسين اكبري| |


 

سلام.

سلام ای غایب بی نشان !

ای بهانه ی تمام گریه هایم ! ای آقای ندیده ام!

امشب دلم دوباره بیقراری می کند,

ستاره می شمارد و سراغت را از ماه می گیرد,

 اما گل های باغچه که بیقراری دلم را می بینند

 به جای ماه جواب می دهند:

« ما عمریست هر بهار به امید آمدنش خود آرایی و

عطر افشانی می کنیم

ولی با آمدن پاییز عمر ما به سر می آید و او نمی آید.»


دوباره دلم ستاره می شمارد,

ماه را می نگرد, گلهای باغچه را می بوید و می پرسد:

« چرا دردهایم را درمانی, چشمهایم را بارانی و

 قلب شکسته ام را مهربانی نیست ؟

مگر نه این که آمدنت گلهای یاس و اطلسی را

برای ما به ارمغان می آورد؟

مگر نه این که نگاه نازنینت ناب ترین لحظه ها را

نصیب دل شکسته ی ما می کند؟

مگر نه این که دست شفابخشت تمام گریه ها را می خنداند؟

پس چرا نمی آیی؟

چرا عمریست ما را در حسرت یک لحظه دیدار

جمال دلربایت گذارده ای؟

اصلاً ای که خودت گفتی روزی خواهی آمد

 و آن روز تمام قناری ها آواز می خوانند،

 تمام غنچه ها می شکفند و تمام چشم ها

از شوق بارانی می شوند!

پس چرا نگفتی نخوانده طالبت می شوم،

ندیده عاشقت می شوم و نیامده دلتنگ نبودنت؟ »


ای آقای ندیده ام!

تو تمام اشتیاق کُمیل من،

تمام گریه های ندبه ی من و تمام دلتنگیه ای سَمات من هستی.

پس بیش از این ما را چشم انتظار و بی قرار مخواه

و با آمدنت نور صفا و صداقت و صمیمیت بر

دلهای تاریک عالمیان بتابان

 

اى محبوب دلها!

تمام هستي ‏ام را خاك قدمت مي ‏كنم

تا شايد نظرى به جاده دلم بيندازى ،

چرا كه تو آفتاب يقينى، كه اميد فرداها هستى،

 تو بهار رؤيايى كه مانند طراوت

گل ‏سرخ مي ‏مانى و نرم و سبز و لطيفى ،

 تو معنى كلمات آسمانى هستي كه

دستهايش براى آمدنت به زمين دعا مي ‏كند.

اى تجسّم مهربانى!

غيرت آفتاب و جلوه زيبايى ماه تو را توصيف مي ‏كنند

و نفس آب تو رامعنى مي ‏كند

و نبض خورشيد تو را وصف مي ‏كند.

خوب مي ‏دانم كه تو مي ‏آيى؛

آرى تو مي ‏آيى همانطور كه وعده كرده ‏اى و آنگاه است

كه كلمه انتظار را از لغتنامه ‏ها پاك خواهيم كرد.

پس اى تمام زيبايى!

بيا تا براى هميشه فريادرس عاشقان موعود باشى

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری

کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟

 

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی

ای آنکه در حجابت دریای نور داری

 

من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟

برعکس چشمهایم چشمی صبور داری

 

از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما

کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟

 

در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت

کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟

 


نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 19:21 توسط محمدحسين اكبري| |

 

سلام مولای مهربان من ..

میدانستی تمام ثانیه های حضورم در هستی با حضورت در هستی

- گره - خورده .. آنچنان با منی که گاهی خودم را هم فراموش می کنم ..

 نمی دانم من تو را بی نهایت دوستدارم یا تو من را

 .. اما فکر کنم - تو - بیشتر من را دوستداری

چرا که اکثر اوقات فکرت را ، یادت را ، خیالت را ،

صدای قدم هایت را ،

شور جاریه حضورت را به سراغ دل من میفرستی

که بدانم چقدر به یاد من هستی و مرا دوست داری ..

جانم به قربان دل مهربانت مولای من ..

می دانم این هزار سال را هم بهانه ی دوست داشتنم

در پرده ماندی که انسان شوم و به نزدیکیه دروازه ی انتظارت برسم ..

 کاش من هم ترا همین اندازه دوست می داشتم

تا لااقل یک سال نه یک ماه نه یک هفته نه

یک روز نه یک ساعت را با یاد تو بگذرانم ..

 برایم دعا کن مولای من که تا آمدنت ،

 من ، هم به شکوه انسانیت برسم

 

آه می کشم تو را , با تمام انتظار
پر شکوفه کن مرا , ای کرامت بهار

در رهت به انتظار , صف به صف نشسته اند
کاروانی از شهید , کاروانی از بهار

ای بهار مهربان , در مسیر کاروان
گل بپاش و گل بپاش , گل بکار و گل بکار

بر سرم نمی کشی , دست مهر اگر , مکش
تشنه محبتند , لاله های داغ دار

دسته دسته گم شدند , مهره های بی نشان
تشنه تشنه سوختند , نخل های روزه دار

می رسد بهار و من , بی شکوفه ام هنوز
آفتاب من , بتاب ! مهربان من , ببار

 

آسمان را مي ستايم، كه ابرهايش را زير انداز گام هايت مي سازد.

درختان را دوست دارم؛ كه شاخه هاشان نسيم محبت را

به ياد تو معطر ومتبرك مي كنند.

آب را مي پسندم كه روان مي شود، تا غبار از قدوم پاك تو برگيرد.

باد را مي شنوم؛ كه ياد روح نواز كوي تو را، هديه مشامم مي سازد.

…وانتظار را مقدس مي شمرم؛ از آن كه هر آدينه ، منتظرت مي نشينم.

هر آدينه، چشم به راه و گام تو مي سپارم و هرآدينه،

دلم را سفره محبت هاي تو مي كنم.

نوازش نگاهت را از ما دريغ مدار، اي مولاي ما،

 يا صاحب الزمان (عج)


نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1392ساعت 10:3 توسط محمدحسين اكبري| |

 

آمدنت تمام غنچه های ناشکفته ی عالم را شکوفا میکند.
گل نرجس!
بیا که نرگسهای عالم، چشم به راه آمدنت هستند.
بیا که چون ترنّم ابرهای نوبهار، وصف تو،

دلهای گداخته را غرقه در خنکای اشتیاق کرده است.

گویی شمیمی است از بهشت.
جوان های بر لبان باد صبا رسته است که هنوز غنچه نکرده،

 طراوت گلبرگ هایش را استشمام میکنم.
میدانی چرا گلها و ریحانه ای پهن دشتِ انتظار،

 این بار عطری شگفت می افشانند؟
آنها خرقه از خاکی ستانیده اند که تو در آن خرامیده ای.
بدان که این بار ترانه ای نمی سرایم که به هر بیت آن،

 جمال یار تمنّا کنم و وصال دیّار!
روایت من عطش ذرّه ذرّه ی هستی است...
روایت من شِکوِه نیست،

اما تو را به خدا!

 بگو چه شراری است در این شیدایی حزن انگیز،

که نه فرارش میسر است و نه قرار در حصارش؟
چه شراری است چنین جانسوز؟
عقده ی دل است که به دست تو باز میشود...
تمام کرانه های غریب گواهند،

 هر بار که مغربی سر رسید،

آفتاب شفق بارش به امید طلوع تو غروب کرد.
و
تو می آیی، نزدیک است ولی دور می پندارندش.
بیابیا و بشتاب بر التیام زخم های بی شمار که در دل داری،
و بخوان به نوای امَّن یُجیب، سرود آمدنت را.
من نیز دعا خواهم کرد،
دعا خواهم کرد،

 

تو کیستی که جهان تشنة زلالی توست 
بهار عاطفه مرهون خشکسالی توست 
شب زمانه که مقهور بامدادان باد 
شکیب خاطرش از خون لایزالی توست 
ز قصّه عطشت چشم عالمی گریان 
هزار چشمه جوشنده در حوالی توست 
تو ماه من به کدامین ظلامه ات کشتند 
که پشت پیر فلک تا ابد هلالی توست
ندید نقش تو را کس به حجم آینه‌ها 
حکایت همه از صورت خیالی توست
چه عاشقی تو که در دفتر قصاید سرخ 
هرآنچه خواند دلم، شاه بیت عالی توست 
سزد که رایحه درد، سازدم مدهوش
که باغ عشق، به داغ شکسته‌بالی توست 
فغان که وارث بانوی آبهای جهان 
تویی و تشنه یک قطره، مشک خالی توست 
تو شهر عشقی و دروازه ات به باغ بهشت 
دل شکسته من یک تن از اهالی توست

 

نغمه عشق

دانلود نواهاي انتظار

چشم به راه باصداي استادشهرام ناظري

اميدجانم بيا باصداي عليرضا براتيان

كجايي باصداي سيدعبدالحسين مختاباد

اي با من و پنهان چودل باصداي همايون شجريان

به انتظار توام باصداي سيدعبدالحسين مختاباد

چراغ مهرباني باصداي سالارعقيلي

باغ رويا باصداي بهرام حسين زاده

 گفتم كه روي خوبت... باصداي سيدعبدالحسين مختاباد

عطربارون باصداي علي لهراسبي

سرگشته باصداي عبدالحسين مختاباد

مهرتابان باصداي سالارعقيلي

حديث هجران(غريبانه)باصداي سيد عبدالحسين مختاباد

ملكا(مناجات)باصداي سيد حسام الدين سراج

ترانه زيباي ضامن غريبان باصداي حميدغلامعلي

سرود زيباي امام زمان(عج)اجراي گروه كر

 

 

 


نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 23:11 توسط محمدحسين اكبري| |

 

در اندیشه ی کودک فلسطینی ام که دیروز در میان هیاهو و غلغله ی

 سرزمین اشغالشده اش جان می سپارد

.حال اگر من می توانستم این جهان را از پلیدی پاک می کردم

 و ستم وظلم ها را و اندیشه های بد را به یکجا خاک میکردم.

 اگر می توانستم این جهان را از دو رنگی پاک می کردم

 و صدای ناله ی طفلان بیکس را در میان خنده های

 ظالمان خاموش می کردم

. می توانستم ، گریه ها را ، ناله ها را ،

 ضجه ها را به یکباره در میان دشت ها خاموش می کردم .


،امام من ! مولای من 

 وقتی بغض ناباور درد در حنجره ام زندانی است

 وقتی واژه ها در پستوی خاطرات گرد گرفته اند ،

وقتی زبانم از تکرار کلام عاجز است ،

وقتی می توانم با چشمانم سخن بگویم ،

به کلام احتیاج نیست. وقتی نگاه من با نگاه تو آشناست ،

زبان احتیاج نیست . پس چشمانم را به تو می سپارم تا

در وسعت روشن نگاهت ،

 خاطرات سبز جوانی و کودکی ام را مرور کنم .

باران تندتند به پنجره ی اتاقم می خورد ؛

 و آسمان هرازگاهی با غرشش احساس وجود می کند

 و دوباره به دنیا آمدنش را نوید می دهد. ابرها در دوردست متراکم هستند ،

 دیگر در آسمان گوی زرین و منور را که هر صبحگاه با پرتوهای ملایمش ،

 مرا از بستر بلند می کند ، نمی بینم .

 نسیمی که در هوا متراکم شده است بوی بهشتی دارد.

 

بقیه ا... ، امروز جمعه است ،

 روز موعود ، روز فرا رسیدن

، از راه رسیدن و دل های هزاران عاشق را مزین کردن ،

 آرزوی هر پیر و جوانی ، خرد و کلان ، دیدن چهره ی نازنین توست .

 ای کاش می شد ، همچون پرستو های عاشق

، در دل تاریک شب پرواز کرد

، ای کاش می شد در کویر سینه ها آلاله ها را کاشت و درمیان

 شوق هستی با دل های دیوانه ساخت و ای کاش می شد مهربانی ر

ا به قدر ارزانی در میان عاشقان زندگی ،

 از ورای ابرهای تیرگی ، بر فراز خانه ها پرواز داد.

مهربانم

  امروز روزی است که باید اندوخته های قلب و روحم را به تو ابراز کنم

 و تو سخاوت کنی و از لغزش های من چشم بپوشی

 و در برابر من قدری بیشتر ایثار کنی

. همین امروز باید که در ترنم تحسین و همدردی بر زبان جاری ساخت .

 میدانی ؟ بزرگی و شأن انسان در بزرگی و شأن

 حقیقتی است که بر زبان می آورد ،

 در بینش و درکی است که بدان دست می یابد و در یاری و مساعدتی است

 که بر زبان می آورد . من در خیال مقصودی را می جویم

 که دستهای مهربان تو می تواند مرا در راه رسیدن به مقصود یاری کند.

 من بر این باورم که در جهانی چنین دردمند و بی ترحم که

 مهربانی و عشق را بهایی نیست می توان واژه ها را به کمک گرفت

 و دردهای مانده در دل را که به عظمت روح لطیف من و به

 سنگینی غم های

 ناگفته ی ماست ، بیان کرد.

 

در سراشیبی که نامش زندگی است

 با همه ی بیگانگی ها راه می روم ،

 و در سکوت سد و غمگین زمان ، بی هدف ، بی یار و یاور می روم .

 من می روم تا بلکه در دشتی بزرگ ، آنچه را که گم کرده ام باز یابم .

 

دانلود کدآهنگ سایت

دانلودآهنگ سایت جهت استفاده در زنگ تلفن همراه

 


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 9:0 توسط محمدحسين اكبري| |

 

بهار بی خزان، روی محمد(ص)

بهشت جاودان، کوی محمد(ص)

معطر ساخت گلزار جـــــهان را

شمیم تار گیســـــوی محمد(ص)

 

هفده ربیع الاول،

سالروز طلوع خورشید پرفروغ آسمان علم الهى

 و برگیرنده نقاب از چهره حقایق،

امام جعفر صادق علیه السلام بر همه مسلمانان عالم مبارک باد.

 

تا نام تو برده می‏شود،

 چراغ‏ های صلوات، در جان لحظه ‏ها فروزان می‏شوند.

 تا فضیلتی از تو گفته می‏شود،

دل‏ها از بوی گل محمدی زنده می‏ شوند. یاد نویدبخش تو،

درب‏های صبح را به رویِ ما می‏ گشاید.

 قرآن تو، نزدیک‏ترین راه رهایی است و نهج‏ الفصاحه ‏ات،

پاک‏ترین مبحث بندگی.........

 

سینه آتش‏ گرفته‏ ام را به حراج گذاشته ‏ام.

مرا بخرید ای روزهای خاکستر گرفته!

دفنم کنید زیر الوار سوزان مهجوری!

رهایم کنید در رنج بی‏حساب دوری!

چگونه نسوزم ، وقتی او هست و من از دیدنش محرومم؟!

چگونه خاکستر نشوم ، وقتی آتش عشقش را آبی نیست ؛

وقتی نامش هست و خاطره‏ای از سیمایش نیست؟!

اما زندگی خوش است بر کام عاشقان ،

تا آمدنش ، به دق الباب دل عاشق می‏آید.

جوابم بده ، ای محل اسرار آسمان‏ها ،

ای صاحب دیوان بارگاه ربوبی! من ، یک کهکشان سؤالم؛

سیاره‏ای کوچک در «راه مکه» آمدنت.

خورشید منظومه آل یس!

کدامین مدار ، گرد سیمای آسمانی تو می‏گردد؟

کدامین کهکشان ، نشانی حقیقت افکار و اجداد اهورایی توست؟

من یک آسمان سؤالم. مرا در انبوهی راه‏ ها و کوره‏ راه ‏ها،

در جنگ امید و ناامیدی، رهنمون باش!

 


نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 20:43 توسط محمدحسين اكبري| |

 

سلام برگل نرگس
به نام آن كه انسان را مسافر كاروان انتظار گردانيد
سلام اى گل نرگس، اى كه شيرين ترين انتظار، انتظار توست
و بهترين منتظر، منتظر توست
مى توانم در يك كلمه پر معنا بگويم:
گر عشقى هست و عاشقى
نام تو معشوق و من عاشق و شيفته توأم
در انتظارت مى مانم و از خداى بزرگ مى خواهم كه ظهورت را نزديك گرداند
ما محتاج يك نگاه گذراى شما هستيم،

زودتر ظهور كن و قلب رهبرمان را شاد گردان
ما و رهبرمان در انتظار تو مى مانيم.
خدا كند كه بيايى و ما هم يكى از يارانتان باشيم

به جز دستهای پر قدرت تو راهی نیست

که قلب پر از فراموش من از نام پر از حیاط تو آکنده شود و می دانم ،

 می دانم مهربانی تو را آن قدرت هست

 که قلبم را چنان وسعتی بخشد که از محبت تو سیراب شود.
آقای من کرم کن و بر من بتاب ...

 

امروز هم از صبح منتظرت بودم.

خانه دلم را آب و جارو كرده بودم براي تو. چشم هايم از پگاه، يكسره به در بود.

گوش هايم را سپرده بودم به سمت هر صدايي كه ميتوانست نشاني از تو را به همراه داشته باشد.

مي دانم قابل نيستم،اما خيلي دلم مي خواهد ببينمت؛

جمعه ها، همه جمعه ها،ديدگانم را به سمت آمدن تو مي دوزم؛

دلم نيز پيوسته سرك مي كشد تا ببيند چه هنگام مي آيي.

گوش هاي من،صادقانه عاشق صداي تو هستند.

نه من تنها؛كه همگان، انتظار ديدن روي تورا دارند.

همه دوستت دارند. همه عاشق تو هستند.

دنيا،بي تو فاقد گل و عطر معناست.

اي پسرفاطمه؛مهدي جان؛ ما را درياب

 

مهدی جان !


دردهای زیادی است که به آنها وعده داده ام با آمدنت علاج می شود.

جمعه ها دم غروب وقتی آسمان از اندوه نیامدنت

دوباره مثل صدها سال دیگری که خون گریسته است

 اشک سرخ می بارد به خود می گویم :
" آقایم باز هم نیامد....." 

درست جمعه ها ،

 وقتی قلبم و قلب همه از تنگی فراغت مثل لاله ای

که زیر پا لگد شود چروکیده و رنجیده می شود

با خود می گویم ایت درد عاقبت مرا خواهد کشت ، و بعد به خود نهیب می زنم که

** او خواهد آمد **

و آنگاه از دیدگانم قطره ای اشک می چکد

و از سوزان ترین پرده اندوهم می گویم :
مهدی جان درست که من بدم و لایق تو نیستم امّا...

 


نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 20:0 توسط محمدحسين اكبري| |

 

 

اى محبوب دلها!

تمام هستي ‏ام را خاك قدمت مي ‏كنم تا شايد نظرى به جاده دلم بيندازى ،

 چرا كه تو آفتاب يقينى، كه اميد فرداها هستى،

 تو بهار رؤيايى كه مانند طراوت گل ‏سرخ مي ‏مانى و نرم و سبز و لطيفى ،

 تو معنى كلمات آسمانى هستي كه دستهايش براى آمدنت

به زمين دعا مي ‏كند.

اى تجسّم مهربانى
!

غيرت آفتاب و جلوه زيبايى ماه تو را توصيف مي ‏كنند

 و نفس آب تو رامعنى مي ‏كند و نبض خورشيد تو را وصف مي ‏كند.

خوب مي ‏دانم كه تو مي ‏آيى؛

 آرى تو مي ‏آيى

همانطور كه وعده كرده ‏اى و آنگاه است كه كلمه انتظار را از

لغتنامه ‏ها پاك خواهيم كرد.

پس اى تمام زيبايى
!

بيا تا براى هميشه فريادرس عاشقان موعود باشى

  

می دانم که تو این جایی. تو غایب از نظر و حاضر در دلی...

 با خود می گویم اگر تو بیایی،

اگر تو با یک لشکر از عشق بیایی و من نباشم چه؟

 یا اگر من باشم ولی مرا جزو عاشقان خود نخوانی چه؟

بیا و مرا هم در خیلِ سپاهِ عاشقان خود در گوشه ای جا بده

و می دانم که تو می آیی و دنیا را با عشق و حضورت سبز و

نورانی می سازی.

 وقتی تو بیایی دیگر غم جرأت گریه ندارد.

 شب و روز یکی می شود. دنیا یکسره در قیامِ قیامت فرو می رود.

وقتی تو بیایی تمام شکوفه های یاس گل می کنند.

وقتی تو بیایی دلم می خواهد که خاکِ کف پایت باشم.

آه چه قدر انتظار سخت است و تلخ...

دعا کن در روزی که تو می آیی ما عاشقانه و استوار،

در رکابت و در سایه پرچم سبز و جهانی ات باشیم...


نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 19:59 توسط محمدحسين اكبري| |

 

 

سلام بر تو ای خورشیدی که در پشت ابر گناهان امت پنهان شده ای

و در غربت و تنهایی نظاره گر تمام لحظات زندگی ما هستی.

سلام بر تو ای عزیز دل زهرا(س)

تویی که مادرت در آن لحظه های سرتاسر غم و درد

در میان شعله های آتش با دلی مالامال از غم و درد تو را صدا زد و گفت:

«ای مهدی من! کی خواهی آمد تا انتقام مرا از ظالمان و غاصبان رو سیاه روزگار بگیری؟»

سلام بر تو ای شمشیر علی در غلاف؛

ای کسی که علی آرزومند دیدار توست

و دعا می کند برای لحظه ای که تو بیایی و با ذوالفقار حیدری

انتقام پدرت را از دشمنانش بگیری؛

همان دشمنانی که حق او را غصب کردند؛

بر صورت همسرش سیلی زدند و بازو و پهلوی تنها یاورش را شکستند

و او غریبانه در گوشه تنهایی و غربت سالها به سر برد

در حالی که به فرموده خودش خار در چشمش و استخوان در گلویش بود.

سلام بر تو ای وارث انبیاء و اولیاء

کاش دل نوشته هایم خواننده ای جز خودت نداشت

زیرا دانستن اینکه برای شما می نویسم و دیگران آن را می خوانند پریشانم می کند.

امروز در حالی این نامه را برایت می نویسم که قلبم از عشق به تو مالامال است

و بغض سنگینی گلویم را می فشرد

. دوست دارم در کنارم باشی تا رودررو به تو بگویم که چقدر دوستت دارم

اما افسوس که اعمال من،

برآورده شدن آرزویم را محال نموده است.

گرچه چشم هایم نمی تواند تو را ببیند

ولی یقین دارم که تو در کنارم هستی و بر کارهایم نظارت داری.

در مشکلات زندگی دست های شما یاری کننده من است

گرچه تو آسمانی هستی و پاک

و من زمینی و غرق گناه اما برای من چه تکیه گاهی محکم تر از شما،

به خاطر همین تو را بهترین مونس و پناه گاهم می دانم

و در غروب جمعه ها غصه هایم را برایت می گویم

و از تو می خواهم که برایم دعا کنی تا عاقبت به خیر گردم

و روزی که ظهورت تحقق پیدا نمود رو سفید باشم.

 

 

باز دلم هواي جمعه كرده است ...


هواي انتظار يار ،


باز پشت پنجره انتظار نشسته ام تا خورشيد عدالت از پشت ابر غيبت ظهور كند

و هزاران ديده مشتاق را به نور قامت رعنايش منوّر كند ...


باز به دور دست ها مي نگرم تا صداي شيهه اسبِ آن تك سوار عشق به گوش رسد ....

دلم تنگ توست اي سوار انتظار !

دلم تنگ ارامش است

و آرامش يعني آمدن روياي انسان هاي مشتاق و شيدا .

آرامش يعني حضور .

باز دلم هواي جمعه كرده است .

جمعه حضور ...

و زمزمه هميشگي دلهاي منتظرت

باز بر لبها جاري است ...

دل به داغ بي كسي دچار شد

نيامدي ...

چشم ماه و آفتاب تار شد

نيامدي ...

سنگهاي سرزمين من در انتظار تو

زير سم اسبها غبار شد

نيامدي ...

اي بلندتر زکاش و دورتر زکاشکي


روزهاي رفته بيشمار شد

نيامدي ...

عمر انتظار ما حکايت ظهور تو

قصه بلند روزگار شد

نيامدي ...


نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت 9:24 توسط محمدحسين اكبري| |

 

ای امام زیبایی ها! سلام.

پائیز هم آمد، می بینی؟

گویی او هم منتظر است. ابرهایش را بنگر،

برای دوری از تو اشک می ریزند. برگ ریزان برای توست؛

 او هر سال به امید آمدنت زمین را فرش می کند.

چشم برگ ها به آسمان خیره مانده، بلکه منت نهی و بر سرشان قدم گذاری.

 درخت هم عریان می شود تا وقتی تو می رسی، لباس نو بر تن کند و سبز بپوشد.

ولی آقای من؛ بین پائیز و بهار، تنها یک زمستان فاصله است.

 اما بین من و تو جاده ای بی انتها به نام انتظار.

من مسافر این جاده ام. جمعه منزلگه من است و اشک، تنها دارایی ام.

 هر کجا تو باشی، مسیر زندگی من از همان می گذرد.

مولای من؛ می ترسم از خزان.

نکند تو نیایی و قلب من در این جمود یخ زده منجمد شود!

و در این راه، پیش از آنکه به تو برسم، چشمانم به راه سپیدت

خیره بماند و تو را ندیده بمیرم.

راه به تو دور و بی نهایت شده است

این فاصله مایه خجالت شده است

انگار که خواندن دعای فرجت

در وقت سحر ز روی عادت شده است

 

 سلام بر مهدی فاطمه،

 سلام بر تویی که خود انتظار آمدن را می کشی، اما نمی دانم چرا نمی آیی!

ما باید تا کی منتظر آمدنت باشیم.

عمرمان می گذرد و می رود اما هنوز در انتظار آمدنت هستیم.

همه جمعه ها را شمرده ام این جمعه هم رسید و تو نیامدی!

آخر دلم به کی خوش باشد؟

آقاجان! ما که نماز شب خوندن و شب زنده داری بلد نیستیم،

 ما که گوشه حوزه ها بزرگ نشدیم، ما که مقدس اردبیلی نمی شیم،

آقاجان! دنیا دارد از هم می پاشد.

 دیگر دخترها و پسرها را نمی شود از هم تشخیص داد،

 دیگر درمراسم های عروسی مردها و زن ها سر یک میز می نشینند!

دنیا اسم شما رو از یاد برده اما من بهتان قول می دهم اسمتان

را همیشه پایدار نگه دارم تا بیایید.

آقاجان! دلم گرفته.

زیر آسمان آبی خدا. امشب دوباره مرغ دلم هوای پریدن شما رو کرده.

دلم می خواد ببینمتون و هرچیزی که تو دلم تلنبار شده رو براتون بگم؛

 براتون از پدر و مادرهایی بگم که با بی پولی بچه هاشان را خدایی بزرگ کردند

 و براتون از جانبازهایی بگم که گوشه تخت بیمارستان بستری هستند

و هیچ کس سراغشون رو نمی گیره؛

 انگار همه یادشان رفته است که همین شهدا و جانبازان و آزادگان بودند که کشورما،

میهن عزیز ما ایران را نجات دادند و آنها جان ها و جسم های خود را دادند تا ما،

در آرامش باشیم. اما ما چه دادیم؟

الان دیگربعضی ها حتی به خانواده شهید هم احترام نمی گذارند.

 مادر شهید باید در خانه ای زندگی کند که از خشت و گل ساخته شده است

 اما انسانهایی که بویی از شهید و شهادت نبرده اند باید درخانه های

چندصد میلیاردی زندگی کنند اما این انصاف نیست.

توی این دور و زمونه همه چیز با پول است اگر پول داشته باشی آدم مهمی هستی

ولی اگر نداشته باشی...

زندگی تو این دور و زمونه سخته

، معلم دینی ما همیشه می گفت:

زندگی وقتی خوبه که آقامون مهدی(عج) باشن آقاجون با خود یه عهدی بستم

که اگر تو رو ببینم با همون نگاه اول جونمو بدم براتون.

منتظر دیدنتون هستم

 


نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 6:49 توسط محمدحسين اكبري| |

 

ای نور دیده من! ای مولا و سرور من!

ای قامت رعنای عدالت و ای عزیزترین!

اشک فراق از دیدگانم می چکد. زیرا جمعه ای دیگر رسیده است

 و مرغ دلم به هوای کوی تو، هوایی شده است.

 تو می آیی، با یک سبد نور، با یک سبد امید. تو می آیی،

 اما نمی دانم درکدام جمعه؟

 گاهی وقتها فکر می کنم آیا زنده می مانم تا ظهور پرحضورت را درک نمایم و یا اگر از این دیار کوچ کردم،

 آنگاه که تو بیایی آیا من از خاک برمی خیزم و در رکابت غلامی می کنم؟

همه می گویند غروب جمعه دلگیر است، اما نمی گویید چرا؟

جمعه هم از پی نیامدنت داغ سکوت بر لب می زند و تا جمعه ای دیگر خاموش می ماند.

اما آن جمعه که بیایی، ابرهای متراکم و تاریک را از دلها می زدایی

 و چشم هایی را که حسرت زیارت آفتاب دارند را به نوازش نور و مهربانی می خوانی.

آنگاه که تو بیایی، دست های آسمان هم در پی یاری تو قنوت می کنند.

 کوه ها کمر خود را برای کمک به تو محکم می کنند،

چشم های دریا برای دیدنت باز می شوند،

 سروها برای بوسیدنت قدقامت می کنند،

نرگس ها دیگر روی زرد ندارند، شقایق ها دیگر داغ به سینه ندارند و کبوترها، مقیم خانه تو می شوند.

آن روز که تو ییایی، روز است و دیگر شب نیست.

آن روز که تو بیایی، بهار است و زمستان نیست.

آن روز که تو بیایی جمعه است

«اللهم عجل لولیک الفرج»

او می آید!

او با کوله باری از صبر می آید،

او شمشیر علی را در دست می گیرد تا نامردان را سرکوب کند

و برای هدایت مردمان قرآن را می آورد،

 او مثل ستاره ای درخشان در تیره ترین شب و مثل کوه بلندی در جنگل وحشت انگیز ظاهر می شود.

 او با قرآن محمد(ص) در سینه و شمشیر علی در دست و با مهر زهرا و صبر حسن و شجاعت حسین می آید.

  سر تا پای او نبوت و ولایت است .او صفات همه پیامبران را با خود به همراه دارد.

او با ظهورش دین را بر همه جهان حکم فرما می سازد

 و قیامش مانند قیامت و از بین برنده همه گناهان،

 و نامش از بین برنده همه نامردی هاست و سرانجام اوست که کافران را به سزای اعمالشان می رساند

 و رسالت پیامبران و زحمات آنان را نتیجه می بخشد. همه مسلمانان چشم انتظارند.

 ای مهدی، پس کی می آیی؟

«اللهم عجل لولیک الفرج»

 

 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 17:14 توسط محمدحسين اكبري| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin